تپــش غـزل ها
اشعار محمد محمدی
ماه! در هر غزلم قافیه ها غم دارد از زمستان و خزان هم بیشتر آب و هوای چشم من درگیر باران است وقتی شبیه برگ خزان خام می شوم وقتی که سبز شد، شب در مقابلش این غزل از طرف استاد رفیق نیای بزرگوار و مهربان به مناسبت روز تولدم برای بنده ی حقیر سروده شده است. استاد رفیق نیا کسی هستند که بنده بخش عظیمی از زندگی شاعری ام را مدیون راهنمایی ها و تشویق های ایشان هستم. *** *** * = این چند بیت پاسخی ناچیز از اینجانب در ادامه ی غزل، به استاد رفیق نیا است. راسخ چو مرد بر دل ميدان جنگ رفت در پيشگاه عدل خداوند مي روند ماه مي آيد به وقتيکه جهان شب مي شود
ترس از غلظت شب در دل عالم دارد
ابرها خسته شدند از نفس دودی ما
ابر هم رو به زمین چهره ی پر خم دارد
سال پیچیده و یک فصل سر جایش نیست
روز و شب در سر خود توده ی مبهم دارد
شهر هر روز لباس غم شب تن دارد
باد در سوگ زمین زوزه ی ماتم دارد
آخر شب شده و ماه سحر می کارد
تا گل صبح فقط ثانیه ای کم دارد
فصل حجیم غربت من را ورق بزن
ناگفته هاي تربت من را ورق بزن
در سطر بخت سبز تو عمريست در صفم
قدري زمانه نوبت من را ورق بزن
چيزي بجز ترانه ی غم نيست نام من
ای روزگار، شهرت من را ورق بزن
در زير بار فاصله ها دورتر شدم
برگ توان و طاقت من را ورق بزن
من با بهار و برگ و غزل خو گرفته ام
اکنون دوباره عادت من را ورق بزن
از غروب آسمان هم بیشتر
آنقدر افسرده و خشکیده ام
از گل پژمرده جان هم بیشتر
گفتنش سخت است، آری، شاید از
آنچه آید در گمان هم بیشتر
در دلم پیوند سوز و آتشیست
از دل آتشفشان هم بیشتر
حال سرد و رنگ زردم جاری اند
از زمستان و خزان هم بیشتر
عکس تو در قاب نگاهم زیر باران است
دریای عشقت روی چشمم موج زد، شاید
غرق تماشایت شدن تقدیر باران است
تقریرهای اشک را بر گونه می بینی؟
این حرف های جاری ام تفسیر باران است
خواب و خیالت در دلم ابری به پا کرده!
باریدن عشق تو در تعبیر باران است
در چشم های ابری ام بغضی گره خورده
برق میان چشم ها تدبیر باران است
پامال کوچه های پر از گام می شوم
در کنج شهر خاطره ها می نشینم و
در کوچه ی خیال تو آرام می شوم
حال و هوا برای تپیدن مساعد است
نم نم به سوی قلب تو الهام می شوم
با بارش نگاه سراسر غریب تو
یک آشنای خیس در ابهام می شوم
دل را به یاد خاطره ها گرم می کنم
وقتی شبیه برگ خزان خام می شوم
نوری به رنگ عشق تابید بر دلش
در محفل شب و این عالم سیاه
یاران ستاره و او ماه کاملش
شیطان به یک طرف در شکل کوفیان
قرآن به یک طرف در نطق عاقلش
در فصل غربت آن باغبان پیر
آزادگان چو گل گشتند شاملش
قبل از نماز ظهر چون آیه های نور
در قبله ی نبرد، خون شد نوافلش
حق در بیان او، او در بیان حق
حقا که در دلش، حق است منزلش
یا حق شبیه اوست یا او شبیه حق
نه !! رنگ و بوی حق گردیده مایلش
پیچیده بوی عشق از سطر نیزه ها
عطر کلام دوست، بوده است عاملش
ما به يکديگر غزل هستيم و شعري همنژاد
منزلي کانجا صفا هست و دل و عشق و مراد
حکمت اين همگرائي، دست من، دست تو نيست
حاکمش، احساسهاي آبي هست و عشق و ياد
من به خود، تو هم براي خود ... موازي مي رويم
من به تو، تو هم به من ... شد يک جهت، يک امتداد
دل به دل آوازها را گل بچين، گل را بخوان
دست تو در دست دل، پر مي زنيد اين بامداد
مردم چشمم سياه هست و همه شعرم سپيد
مرد و مردانه سياهي کن رها ! اي پاکزاد
حکم بازي ات دل است و دل، تکش در دست توست
حکم کن بر آتش و آب و زمان و خاک و باد
ما براي هم کميم و بين ما فرسنگ هاست
مرگ بر هر فاصله ! فرقي ندارد کم، زياد
درد دوري مي رود، دل را به باران گر زني
ديده و دل، دم به دم، از درد دوري دور باد
ياد او باش و خودت را ياوري کن تا خدا
يک به يک اشعار را، احساس داد او واژه داد
***
اي نسيم مهربان کوچک نوازي تا چه حد {*}
غنچه اي پژمرده را اينگونه کردي باز و شاد
من چو صفري زير پا اما تو بر بام عدد
ارزشي دادي به من که جا نگيرد در مداد
صورت سرد قلم را مي گذارم بر زمين
تا نداده وجه ي ابيات زيبايت به باد
گويي که کوه بر سر صد خرده سنگ رفت
لب چونکه کرد زمزمه،"لبيک يا حسين(ع)"
شد قهرمان و راوي و عاشق،به جنگ رفت
او خواست از عمو، عسل عشق را خورد
وقتي گرفت پاسخ دل، بي درنگ رفت
قدش رسید بیرق غیرت علم کند
در نزد شير، از رخ افسانه رنگ رفت
با جان و دل مقابل آن لشکر ايستاد
از مردهاي مدّعي اش نام و ننگ رفت
او را فرشتگان همه بر بال داشتند
بر پيشواز روح عمويش - قشنگ - رفت
سالش هنوز اول فصل بهار بود
وقتي که ميوه شد، گل عمرش به چنگ رفت
با جان و مال و همسر و فرزند مي روند
از دشت تشنه سمت شهادت قدم قدم
با غنچه هاي کوچک و دلبند مي روند
آنها کلام ناطق حق اند، سوي عشق
تنها براي بستن پيوند مي روند
با مشکهای پر شده از خاک کربلا
لبهاي خيس قطره ي لبخند مي روند
قربانيان درگه عشق اند، کاروان
تا پاي جان چه راحت و خرسند مي روند
چشم های ما به دیدارش مقرّب می شود
لحظه اي که جلوه گر شد نور حق از پشت ابر
آسمان جمکران، درياي کوکب مي شود
صبح يک آدينه ي روشن تر از هر روز سال
لحظه ي بيداري هر دين و مذهب مي شود
بعد عمري انتظار و زخم خوردن، نزد او
سينه ي پر درد من از تب لبالب می شود
از صداي تشنه با آهنگ هاي بندگي
هر کجا از نغمه هاي پر ز يارب مي شود
| Design By : Pars Skin |
